گنجور

 
 
گوهر
خاقانی

امروز به حالی است ز سودا دل من

ترسم نکشد بی‌تو به فردا دل من

در پای تو کشته گشت عمدا دل من

شد کار دل از دست، دریغا دل من

نورس دماوندی

چون بهر شکست شد مهیا دل من

زد شیشه خود به سنگ خارا دل من

نزدیک دل شکسته چون جای کسی است

شادم که شکسته اند بی جا دل من

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه