گنجور

 
خاقانی

دهان شیشه گشا صبح شد شراب بریز

میی به ساغر من همچو آفتاب بریز

هلال عید بود بر سپهر پا به رکاب

به جام ساقی گل چهره می شتاب بریز

نقاب برفکن و آتشی به جانم زن

ز دیدهٔ تر من همچو شمع، آب بریز

دلم ز دست تو آباد گر نمی‌گردد

بیار آتش و درخانهٔ خراب بریز

لب تو داد به دستم قدح ز شربت قند

در او ز روی عرقناک خود گلاب بریز

گهی که جرم مرا پیش تو حساب کنند

تو رشحه‌ای ز کرم‌های بی‌حساب بریز

ببین به دیدهٔ انصاف نظم خاقانی

طبق طبق ز جواهر بر انتخاب بریز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صفای اصفهانی

بساتکین من آن لعل گون شراب بریز

بماه نو ز سهیل خم آفتاب بریز

ب آتشی که زدی بر دل من آب بریز

ز طره در قدح باده مشگ ناب بریز

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه