گنجور

 
افسر کرمانی

نظاره کردی بر کشتنم، نظاره دیگر

اشاره ای که شوم زنده از اشاره دیگر

بجز دلم که پس از خون شدن ز دیده برآمد

رفو شد از مژه، دل های پاره پاره دیگر

نداشت یکسر مو جای خالی آن صف مژگان

دریغ دل که نیاویخت بر قناره دیگر

به غیر آن که بدست غم تو جان بسپارم

نماند بر من بیچاره راه چاره دیگر

در این سحرگه ما را ستاره سوخته عشقت

مگر ز چرخ دگر بردمد ستاره دیگر

به سنگ، آتش آهم گرفت و در تو نگیرد

که سخت همچو دلت نیست سنگ خاره دیگر

اشاره ای شده افسر، ز دوست در پی قتلت

سپار جان که شود باز هم اشاره دیگر

 
 
 
sunny dark_mode