گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل

ایا صدری که بی عون سخایت

ز زانو بر نمی دارد هنر سر

قضا با اسمان صد بار گفتست

که از فرمان او بیرون مبر سر

کمان چرخ را بازوی حکمت

چو چنبر آورد در یکدگر سر

ز انعام تو دارد خون در رگ

هر آنکس را که باشد مغز درسر

بدان جبّه که پارم داده بودی

مرا بفراشتی از ماه و خورسر

همی گردد مرا در سرکه امسال

ستانم جبّه و دستار بر سر