گنجور

شمارهٔ ۷۸

 
کمال‌الدین اسماعیل
کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات
 

درد دل از حد گذشت و یار نداند

دل همه غم گشت و غمگسار نداند

شد ز ضعیفی تنم چنان که گر او را

گیری صد بار در کنار نداند

جان دهمش پای مزد تا ببرد دل

آری همه کس درین شمار نداند

ماه رخا! با لب تو جان رهی را

هست حدیثی که راز دار نداند

با همه کس خیره داد دست به پیوند

قدر خود آوخ که آن نگار نداند

خواهم کآنرا بگوش تو برسانم

لیک بشرطی که گوشوار نداند

چشم تو کی غم خورد بحال دل من؟

کو همه جز مستی و خمار نداند

جورز خوبان توان ببرد و لیکن

غمزۀ مست تو حدّ کار نداند

خسته دلم را چو آرزوی تو خیزد

چاره بجز صبرو انتظار نداند

آنچه تو دانی ز گونه گونه جفاها

نیک بدآنست که روزگار نداند



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: سیاوش جعفری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

آثار خوشنویسی و نگارگری مرتبط با اشعار را معرفی کنید