گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل
 

دل من ز اندوه ننگی ندارد

چو داند که شادی درنگی ندارد

نیالوده از خون جانم زمانه

همه تر کش غم خدنگی ندارد

کشد تیغ در روی من صبح هر دم

چرا، با من آخر چو جنگی ندارد؟

ز آب سرشک و ز آه دمادم

چه آیینۀ دل که زنگی ندارد؟

ندارد بر چشم من ابر آبی

بر محنتم کوه سنگی ندارد

بخروارها عیش دارند هر کس

دلم بیش از اندوه تنگی ندارد

بدیدم بچشم خرد روی کارم

جز از خون دل هیچ رنگی ندارد

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.