گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل
 

دلبرم هم ز بامداد برفت

کرد ما را غمین و شاد برفت

آن همه عهدها که دوش بکرد

با مدادش همه زیاد برفت

گفت کین هفنه میهمان توام

آن حدیثش خود از نهاد برفت

باز گردیدنش نبد ممکن

راست چون تیر کز گشاد برفت

همچو خاکسترم نشاند ز هجر

بر سر آتش و چو باد برفت

روز من شب شد و عجب نبود

کافتابم ز بامداد برفت

صبر بیچاره چون بخانة دل

دید کآتش در اوفتاد برفت

خواست جانم که همرهش باشد

لیک با او نه ایستاد برفت

بکه نالم ز جور غمزه او؟

کز جهان ریم عدل و داد برفت

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.