گنجور

 
کلیم

می رویم از خود بیا در انجمن تنها نشین

ذوق تنهایی اگر داری بیا با ما نشین

سرکشی با هر که کردی رام او باید شدن

شعله سان از هر کجا برخواستی آنجا نشین

طرز وضع اهل دنیا سربسر نادیدنست

گر فراغت خواهی از ایام نابینا نشین

صدر مجلس گر تمنا باشدت افتاده باش

همچو گرد از خاکساری آنزمان بالا نشین

شب چراغ افروختن از اهل عزلت بدنماست

منزوی گر می شوی از سایه هم تنها نشین

گرد بالای تو ساقی جلوه مستانه بس

گه در آغوش من و گه پهلوی مینا نشین

ای کلیم از جستجوی کیمیای وصل دوست

گر ز پا خواهی نشستن بر در دلها نشین

 
 
واقف لاهوری

من نمی‌گویم که مجنون باش و در صحرا نشین

شهر هم بد نیست لیکن فارغ از دنیا نشین

با تنک ظرفان نباید طرح صحبت ریختن

ور گزیری نبودت چون جام با مینا نشین

سرو را جای نباشد از لب جو خوب‌تر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه