گنجور

 
کلیم

آتش دیگ هوس از دل سوزان گیرم

آب لب تشنگی از آهن پیکان گیرم

خوابم اینست که در دیدنت از هوش روم

خوردنم اینکه سرانگشت بدندان گیرم

عرق خجلت من سیل وجودم گردد

فقر را گر دهم و ملک سلیمان گیرم

وجه می گر نبود منکه ببوئی مستم

جا بهمسایگی باده فروشان گیرم

روش سوختن داغ ز دام آموزم

وز قفس قاعده چاک گریبان گیرم

از تف آتش آن تب که تنم را بگداخت

از گل داغ گلاب از پی درمان گیرم

داده خویشتن ایام چو می گیرد باز

حیف باشد که بجز پند زدوران گیرم

دارم آن حوصله و صبر که غم هم نخورم

از تهیدستی اگر روزه حرمان گیرم

نتوان بود کلیم اینهمه در بند لباس

بهر اطفال سرشکی که بدامان گیرم

 
 
 
زنده‌رود
ساغر کنگاوری

گیرم آخر دل از آن زلف پریشان گیرم

به کدامین سر سودازده سامان گیرم

کفر زلف تو مرا مایه صد ایمان است

کافرم گر به جز از کفر تو ایمان گیرم

بر من آن تیر که از شست تو بیرون آید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه