گنجور

 
جویای تبریزی

تا به معراج فنا یعنی شهادتگاه عشق

بال و پر از شعله مانند شرر می خواستیم

شوخ چشمی را ز حد برداشت شمع بزم یار

ما چراغ خلوت از خود چون گهر می خواستیم

حسن پاک آفتابم در خور هر دیده نیست

دیده ای از چشم شبنم شسته تر می خواستیم

تا بکام دل توان خندید جویا غنچه وار

در بهاران از خدا یک مشت زر می خواستیم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جویای تبریزی

بزم رقصی زا ن نگار سیمبر می خواستیم

پیچ و تاب زلف با موی کمر می خواستیم

تا زبان شکوهٔ بیداد را سامان دهیم

غنچه آسا یک بغل لخت جگر می خواستیم

می کند فیض ریاضت نفس کافر را علاج

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه