گنجور

 
جویای تبریزی

چنان فکر میان نازک او لاغرم دارد

که چشم آینه مو از مثال پیکرم دارد

بود فکر محالم خواهش وصل بناگوشی

که در بحر طلب غواص آب گوهرم دارد

ز ننگ احتیاج از دولت درویشی آزادم

مرقع پوش چون طاووس از بال و پرم دارد

هماغوش خیال او بخواب بیخودی رفتم

شمیم نوبهار صدچمن گل بسترم دارد

زفیض بیخودی باشد دلم سیاح عالم ها

که هر دم رفتن از خود در جهان دیگرم دارد

نمی ترسم زعصیان با ولای ساقی کوثر

که از دریای رحمت مایه دامان ترم دارد

شدم یک قطرهٔ خون و چکیدم از سر مژگان

محبت طرفه دستی در فشار پیکرم دارد

بطور آن غزل جویا که گفت استاد من صائب

ادب لب تشنه در آغوش آب کوثرم دارد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

به ذوقی تکیه بر شمشیر جسم لاغرم دارد

که شبنم در کنار گل حسد بر بسترم دارد

قصاب کاشانی

مگر تیر جفای یار پر در بسترم دارد

که امشب خواب راحت راه بر چشم ترم دارد

محبت این‌قدر دارد به قتلم کز پس مردن

به جای خشت تیغش دست در زیر سرم دارد

مرا سوزاند و دست از دامن من دل برنمی‌دارد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه