گنجور

 
جویای تبریزی

زهر چشم آلوده بود این باده کاندر جام ریخت

ساقی امشب لخت دل چون غنچه ام در کام ریخت

بسکه لبریز طراوت در خرام آمد به باغ

آبروی صد خیابان گل از آن اندام ریخت

شکوه ای کردم رقم از اشک ریزی های چشم

چون ز گل شبنم ز حسرت نامه ام پیغام ریخت

گریه شست آن داغ را کز یاد چشمت داشت دل

حیف کز بسیاری باران گل بادام ریخت

کی شراب خوشدلی جویا به دست آسان فتد

غنچه از بهر شکفتن خون دل در جام ریخت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرعلیشیر نوایی

صبح ساقی بهر رندان ساغر گلفام ریخت

چون که در گل شبنم می را به گلگون جام ریخت

یافت آرامی دلم کاخر دلارامی چنین

می به بی آرامش دلهای بی آرام ریخت

صبح دولت شد عیان از مطلع اقبال او

[...]

سعیدا

صبحدم شیری که مهر دایه ام در کام ریخت

خون دل شد شام غم از دیده ام ایام ریخت

سرخ ناگردیده ریزد خون دل را دل به زور

حیف این می را که از خم ساقی ما خام ریخت

ساقی بزم طرب تا عقل دوراندیش شد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه