گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی

صبح ساقی بهر رندان ساغر گلفام ریخت

چون که در گل شبنم می را به گلگون جام ریخت

یافت آرامی دلم کاخر دلارامی چنین

می به بی آرامش دلهای بی آرام ریخت

صبح دولت شد عیان از مطلع اقبال او

کافتاب می چو صبح صادق اندر کام ریخت

صاف می در جام جم شه را که در دیرم بس است

در سفال کهنه آنچش رند درد آشام ریخت

شام و صبحش فرخ و فرخنده باشد هر که او

باده عشرت ز صبح اندر قدح تا شام ریخت

مردم و کام دلم برنامد از تیغ جفاش

خون مردم را چنین کان قاتل خودکام ریخت

پیش رندان سرخ رو شد فانی از یک جام می

گرچه در میخانه آب روی ننگ و نام ریخت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جویای تبریزی

زهر چشم آلوده بود این باده کاندر جام ریخت

ساقی امشب لخت دل چون غنچه ام در کام ریخت

بسکه لبریز طراوت در خرام آمد به باغ

آبروی صد خیابان گل از آن اندام ریخت

شکوه ای کردم رقم از اشک ریزی های چشم

[...]

سعیدا

صبحدم شیری که مهر دایه ام در کام ریخت

خون دل شد شام غم از دیده ام ایام ریخت

سرخ ناگردیده ریزد خون دل را دل به زور

حیف این می را که از خم ساقی ما خام ریخت

ساقی بزم طرب تا عقل دوراندیش شد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه