همچو من هیچکسی در غم تو زار مباد
بیزر و بیدل و بیچاره و بییار مباد
تا ز بستان وصالت نتوان چید گلی
در گلستان وصالت اثر خار مباد
گر چه سلطانی و من بند گدای در تو
از وصال من درویش تو را عار مباد
ای دل ار از پی ارباب کرم خواهی رفت
با من خسته دلت هیچ سر و کار مباد
از شب وصل تو با روز فراق افتادم
هیچ مؤمن به چنین روز گرفتار مباد
خواری و عیب رقیب از همه چیزی بتر است
خلق گویند که کافر به چنین خوار مباد
مرض عشق و فروماندگی شهر غریب
کس بدینسان که (جنید) است دلافگار مباد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.