گنجور

 
جنید شیرازی

هم‌چو من هیچ‌کسی در غم تو زار مباد

بی‌زر و بی‌دل و بی‌چاره و بی‌یار مباد

تا ز بستان وصالت نتوان چید گلی

در گلستان وصالت اثر خار مباد

گر چه سلطانی و من بند گدای در تو

از وصال من درویش تو را عار مباد

ای دل ار از پی ارباب کرم خواهی رفت

با من خسته دلت هیچ سر و کار مباد

از شب وصل تو با روز فراق افتادم

هیچ مؤمن به چنین روز گرفتار مباد

خواری و عیب رقیب از همه چیزی بتر است

خلق گویند که کافر به چنین خوار مباد

مرض عشق و فروماندگی شهر غریب

کس بدینسان که (جنید) است دل‌افگار مباد

 
 
 
مشکلات اینترنت
جهان ملک خاتون

هیچ کس در غم ایام چو من خوار مباد

اینچنین خسته جگر بی دل و بی یار مباد

چون من سوختهٔ خسته جگر هیچ کسی

در شب محنت هجر تو گرفتار مباد

من ز غم خوارم و غمخوار ندارم چه کنم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه