گنجور

 
جنید شیرازی

بیا و عاشق دل‌خسته را دوایی کن

نظر به حال پریشان بی‌نوایی کن

تو شاه حسنی و ما عاشق گدای درت

بده زکات و بر سائلان عطایی کن

تو را که گفت که هر دم به تیر غمزه مست

دل مرا هدف ناوک بلایی کن

مگر رقیب جفاکارت این طریق آموخت

که بر شکسته‌دلان هر زمان جفایی کن

به حق صحبت دیرین و عهدهای قدیم

که کینه محو کن از سینه و صفایی کن

چو از مفرح یاقوتی تو خسته‌دلیم

مرا به گل‌شکر لعل خود دوایی کن

جنید سلطنت ملک یار می‌طلبی

گدایی از نفس پاک پارسایی کن

 
 
 
مشکلات اینترنت
جهان ملک خاتون

خلاف عادت معهود را وفایی کن

بیا و درد من از وصل خود دوایی کن

تو پادشاهی و من بنده‌ای ضعیف نحیف

نظر ز روی عنایت سوی گدایی کن

چرا شدی تو ز ما ای نگار بیگانه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه