هر دم از شرم گنه ریزان شود آبم ز چشم
بر رو و رخسار بارد لؤلؤ نابم ز چشم
شب که مردم روی بر بالین نهد از راه من
خوف تشویش قیامت بسترد خوابم ز چشم
چون به یاد آرد دلم از مردن و گور و حساب
سازد از سر تا به بالین غرق خونآبم ز چشم
ساعتی کز شرمساری آتشم در جان فتد
عین دلداری بود گر مردمی یابم ز چشم
گر مرا پیوسته بودی آبرویی پیش حق
روز و شب غایب نگشتی طاق محرابم ز چشم
گر کند چشمم به رویت یک نظر حقا که من
دیده بربندم ز غیرت روی برتابم ز چشم
دیده دل را به روی حق گشایم چون (جنید)
گر چه پنهان است خورشید جهان تابم ز چشم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.