هر دم از شرم گنه ریزان شود آبم ز چشم
بر رو و رخسار بارد لؤلؤ نابم ز چشم
شب که مردم روی بر بالین نهد از راه من
خوف تشویش قیامت بسترد خوابم ز چشم
چون به یاد آرد دلم از مردن و گور و حساب
سازد از سر تا به بالین غرق خونآبم ز چشم
ساعتی کز شرمساری آتشم در جان فتد
عین دلداری بود گر مردمی یابم ز چشم
گر مرا پیوسته بودی آبرویی پیش حق
روز و شب غایب نگشتی طاق محرابم ز چشم
گر کند چشمم به رویت یک نظر حقا که من
دیده بربندم ز غیرت روی برتابم ز چشم
دیده دل را به روی حق گشایم چون (جنید)
گر چه پنهان است خورشید جهان تابم ز چشم