جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶

هر دم از شرم گنه ریزان شود آبم ز چشم

بر رو و رخسار بارد لؤلؤ نابم ز چشم

شب که مردم روی بر بالین نهد از راه من

خوف تشویش قیامت بسترد خوابم ز چشم

چون به یاد آرد دلم از مردن و گور و حساب

سازد از سر تا به بالین غرق خون‌آبم ز چشم

ساعتی کز شرمساری آتشم در جان فتد

عین دل‌داری بود گر مردمی یابم ز چشم

گر مرا پیوسته بودی آبرویی پیش حق

روز و شب غایب نگشتی طاق محرابم ز چشم

گر کند چشمم به رویت یک نظر حقا که من

دیده بربندم ز غیرت روی برتابم ز چشم

دیده دل را به روی حق گشایم چون (جنید)

گر چه پنهان است خورشید جهان تابم ز چشم