گنجور

 
جیحون یزدی

کیخسرو عید آمد با فر جهان آرا

بر افسر کاوسیش شکل مه نو طغرا

پور پشن غم را زد بلبله برخارا

از قامت ترکانش فرخ علم دارا

وز طلعت خوبانش آئینه اسکندر

هرگوشه بتی حور حوری چو بهشت از روش

روش آیتی از قبله، قبله خجل از ابروش

ابروش کشیده تیغ تیغ اخته برآهوش

آهوش بقصد دل دل شیفته از گیسوش

گیسوش زسر تا پا پا روح روان تا سر

آن مغبچگان شهر در زلف زده شانه

دلهای پریشانرا آراسته کاشانه

برطره اشان شیدا فرزانه و دیوانه

بر مار اگر افسون خواندند شد افسانه

هان زلف بتان بنگر ماری بود افسونگر

هر سوبتی از مستی می خورده و خون کرده

افتاده و سیمین دست بر سرو ستون کرده

وان زلف کجش حلقه در گوش جنون کرده

مخض دل ما بردن از سحر و فسون کرده

در جامه نهان شمشاد بر مژه عیان خنجر

آن دخترکان چون مهر مهری مه تو غبغب

غبغب بفرازش مه مه راست زمو عقرب

عقرب ختنی نافه نافه ظلمانی شب

شب را زخویش پروین پروین همه گرد لب

لب نغمه سرا ناهید ناهید پر از اختر

ترکا نفحات می از نافه اذفر به

رخساره ام اصفر شد زان راح معصفر به

پرکن قدحم کامروز صهبای موفر به

ای سینه صاف تو چون بخت ملک فربه

وی موی میان تو چون دشمن شه لاغر

شه معتمدالدوله آن داور شه اجداد

برسده او امجاد رخسا پی استسعاد

خرگاه شکوه وی دارد زنجوم اوتاد

شاهی که وجود اوست قطب فلک ایجاد

بل برفلک ایجاد یمن قلمش محور

ای زاختر اقبالت اجرام در استظهار

در عالم تمکینت گوئی فلک دوار

رعب تو حوادث را در دیده خلد مسمار

ثابت بود از هستیت این نه فلک سیار

آری نبود اعراض جز قائم بر جوهر

روزیکه زمیغ تیغ باران شر است (و)شور

خون جوشد چون طوفان از بام و درو تنور

پرگاو سرانرا کوش از لاتذر شیپور

هم روح چو پور نوح از فلک تن افتد دور

هم مرگ چو کشتیبان اندر فکند لنگر

زین وقعه که اندر قاف عنقا بودش زلزال

بر صلصل جان آمد تنگ این قفس صلصال

وز طرز صهیل و تک ختلی است عقاب آغال

هر گرد زغن آسا از بیم ببندد بال

تا دال پری تیرت چون بازگشاید پر

تا نام زفرهاد است ایام تو شیرین باد

تا اسم زگلگونست خنگ خدمت زین باد

از بار بد بهجت بر بزم تو تحسین باد

نزد حشمت پرویز از خیل مساکین باد

خصمت بدهانش زهر یارت بلبش شکر

 
sunny dark_mode