گنجور

 
سلیمی جرونی
 

نخستین گفت کای فرهاد چونی

چرا چندین ز عشق او زبونی

زبان بگشاد فرهاد دلاور

که بشنو پاسخ ای سلطان کشور

به صورت مرد عاشق گر زبونست

به معنی بین که از عالم فزونست

مبین جز عشق در ذرات موجود

که غیر از عشق چیزی نیست مقصود

بگفت از عشق مقصود دلت چیست؟

بگفتا عشق مقصود است، دل کیست؟

بگفت از عشق ورزیدن چه خواهی؟

بگفتا شاهی از مه تا به ماهی

بگفتا عاشقان را دل نه دینست

بگفت از عشق خود مقصود اینست

بگفتا کام کفر است از دلارام

بگفتا هست از آن ناکامیم کام

بگفت او در خور من پادشاه است

بگفت از او به تو صد ساله راه است

بگفتا دوری از یارت خبر نیست

بگفت از او به من نزدیکتر نیست

بگفتا هستیت در ره نه نیکوست

بگفتا نیستم من، خود همه اوست

بگفتا از سر این کار بگدر

بگفتا کی کنم گر می رود سر

بگفتا در سرت سودای خام است

بگفتا غیر ازین بر من حرام است

بگفتا نشنوی تو غیر نامش

بگفتا در نظر دارم مدامش

بگفت او نیست تا تو بینی اش چون

بگفت او از دل من نیست بیرون

بگفت آسایشی جو، این چه حال است

بگفتا عشق و آسایش محال است

بگفتا ترک کن این کار و بگدار

بگفتا من ندارم غیر ازین کار

بگفتا خواهش از دلبر گدایی ست

بگفتا این گدایی پادشاهی ست

بگفتا پادشاهی جو ز پیشم

بگفتا پادشاه وقت خویشم

بگفتا چند کافرماجرایی

بگفتا تا دمی کم آزمایی

چو خسرو هر چه گفت از وی جوابی

شنید افتاد اندر اضطرابی

ز مجلس منفعل گردید و برخاست

به لطف آنگاه از وی کرد در خواست

که کوهی هست اینجا در گذرگاه

که ما را زانست صد خرسنگ در راه

اگر فرهاد آن بردارد از پیش

به پیشش میکنم این شرط با خویش

که جان من خلاف او نجوید

برم فرمانش هر چیزی که گوید

چو بشنید این سخن از شاه فرهاد

به غایت شد دلش از این سخن شاد

زمانی فکر کرد و گفت با خویش

که هست این کار حلوا خوردنم پیش

پس آنگه گفتش ای سلطان عالم

به تو سلطانی عالم مسلم

کنم زین راه دور این کوه سنگین

اگر خسرو بگوید ترک شیرین

چو بشنید این سخن خسرو ز فرهاد

بران شد تا کشد او را به بیداد

که دیگر گفت کاین کاریست دشوار

هزار از این نیارد کردن این کار

بگویم خوش بود شرط ست و چندی

ورا زین دنبه سازم پوزبندی

به روی دنبه اش پیهی گدازم

و زان دنبه بروتش چرب سازم

دهم زین دنبه روزی چند لوتش

نهم زین کار بادی در بروتش

که این دیوانه را در سر خیال است

زراه این کوه بر کندن محال است

نهد سر چندگاهی بر سر کوه

بگیرد آخرش زین کار استوه

به جا بگدارد این سودای باطل

نیارد دیگر این اندیشه در دل

پس آنگه گفت کردم شرط برخیز

به من زین بیش، در این کار مستیز

چو فرهاد این سخن را شرط پنداشت

به پا برجست چست و تیشه برداشت

به عزم ره میان بر بست محکم

به سوی بیستون رو کرد در دم

به هر حمله فکندی کوهی از پای

به هر یک تیشه کردی چاهی از جای

چو لختی چند کند از کوه فرهاد

ز نقش و نقشبندی آمدش یاد

چنان بر سنگ زد تمثال خسرو

که پیدا گشت گویی خسروی نو

دگر تمثال شبدیز آنچنان کرد

که در خوبیش مشهور جهان کرد

ز یک سوی دگر زد نقش شیرین

چنان کامد سزای مدح و تحسین

ز گلگونش دگر زد آنچنان رنگ

که جانی کرد گویا در تن سنگ

چو وا پرداخت از شیرین و خسرو

به هر یک گوشه نقشی ساخت از نو

به هر سنگی کزان که بر شکستی

به جایش صورتی خوش نقش بستی

شکستی روز تا شب سنگ خارا

کشیدی شب همه شب سنگ از آنجا

چو در سر شور شیرینش فتادی

سری در پای آن صورت نهادی

ز شوقش چونکه جان بر لب رسیدی

شدی و قصر او از دور دیدی

نشستی روبه روی قصر یک دم

برون کردی بدان دیدن ز دل غم

به مژگان از ره او خاک رفتی

نهادی روی بر آن خاک و گفتی

که ای دلبر فدایت باد جانم

مبادا بی غمت نام و نشانم

ندارم هیچ آسایش زمانی

نمی یابم ز دست غم امانی

تنم هر چند کوه از جا بر آورد

مرا کوه غمت از پا در آورد

به من آن کرد کوه غم ز بیداد

که کوه از ناله ام آمد به فریاد

برای خاطر تو ای مه نو

مرا آخر به سنگی بست خسرو

که رو در عشقبازی باش یکرنگ

وگرنه می زن اینک سر برین سنگ

نبد در من زیکرنگی چو رنگی

سری دارم کنون ای یار و سنگی

کنونم نیست جز این سنگ حاصل

که گه بر سر زنم گاهیش بر دل

بود تا کوه هستی پیش راهم

نخواهد بود ره در پیشگاهم

ببین یک ره به سویم کن نگاهی

که از کوه تنم مانده ست کاهی

و زین کاهم نباشد جز ستوهی

که این که در ره من هست کوهی

مکن منعم اگر دل دادم از دست

که در کار خودم اندیشه ای هست

دلیلم باش و راهی پیش من نه

به انصاف آی و خود انصاف من ده

که در عالم، که دید این جور و بیداد

که خسرو وصل یابد، هجر، فرهاد

مرا مردن ازین غم هست دشوار

که دارد چرخ ازین بازیچه بسار

چو رنج آمد نصیب من ازین گنج

چه خواهم کرد حاصل من ازین رنج

ز گنجم رنج بردن احسن آمد

که رنج من همه گنج من آمد

چو گنج خسروی را هیچ کم نیست

نصیب من اگر رنج است غم نیست

چنین آمد نصیب من ازین جان

که خسرو پرورد جان من کنم جان

کنون ای مه به امیدی که داری

که چون جانم رود از تن به خواری

دل خسرو نیازاری ازین بیش

نسازی چون منش دور از بر خویش

وصیت بشنو از من گفتم ای یار

چو میرم از غمت زنهار زنهار

مباش از کار خسرو هیچ غافل

پریشانش مگردان هیچگه دل

دلش را کن ز لعل خویشتن شاد

که هست آن منتی بر جان فرهاد

ز روی خود، دل آور با قرارش

مکن چون گیسوی خود تار و مارش

اگر او کرد قصد کشتن من

مبادا خون من او را به گردن

مبادا هرگز از شادی ملالش

به عالم خون من بادا حلالش

گر او هم میرد از نادیدن تو

بگیرم در قیامت دامن تو

به دردت گر بمیرد صد چو فرهاد

بهل تا میرد ای جان، عمر او باد

چو من گر صد نباشد نیست زان غم

مبادا از جهان یک موی او کم

مرا ذوقی ست زان با عالم خود

که دیدم با کمال او کم خود

که نام من برد چون هر چه هست اوست

کم ما و کمال حضرت دوست

چو دیدم در کمال او کم خویش

درین معنی نمی گویم کم و بیش

گرفتم کوه افکندم به پستی

چه خواهم کرد با این کوه هستی

نخواهد داد وصلت ره به خویشم

مرا تا کوه هستی هست پیشم

مرا تا با من ای جان آشنایی ست

میان ما و تو رسم جدایی ست

چو هست از آشنایی ام جدایی

چه بودی گر نبودی آشنایی

منم ای یار تا در خانه خود

مرا از خویش دان بیگانه خود

مرا تا با خودی همخانگی هست

میان ما و تو بیگانگی هست

جدایی نیست هر کو هست آگاه

که چندانی که می بینم در این راه

رهایی از منست ای جان نه از تو

جدایی از منست ای جان نه از تو

بگو تا کی ز خود من، من تراشم

مدد کن تا درین ره من نباشم

کنم از خویش تا کی بت تراشی

درین ره من نباشم تا تو باشی

چو من دست از خود و هستی بشستم

تویی من، من توام هر جا که هستم

چو گفتم حال خود با تو خدا را

درین بیچارگی مگدار ما را

به عشق خود درین ره همچو مردان

ز هست و نیستم آزاد گردان

درین ره نیست گردانم ز هستی

خلاصم ده ازین صورت پرستی

درونم را ز معنی بخش تسکین

که صورت چیست؟ نقشی چند رنگین

من این دیوار سنگین تا کی ای یار

کنم نقش و نشینم رو به دیوار

در او هر دم خیالی نقش بندم

دمی گریم بر او و گاه خندم

مرا زان روز و شب با نقش کار است

که عالم سر بسر نقش نگار است

ندارم زان سر دنیا و اسباب

که می بینم که آن نقش است بر آب

بدین دیوانه گر گویند فاشم

مرا بگدار تا دیوانه باشم

از آنم جز به نقاشی هوس نیست

که جز نقش تو ما را نقش کس نیست

ز نقاشیم هر صورت که پیش است

چو من بی خویشم، آنم نقش خویش است

بود صورت کشیدن کار دعوی

ز صورت ره دهم ای جان به معنی

مرا معنی ده از صورت طرازی

که تا گردم خلاص از نقش بازی

چو یک چندی ازین معنی بگفتی

به خود گفتی و هم از خود شنفتی

دگر باز آمدی و با دل تنگ

ببستی باز زخم تیشه بر سنگ

هر آن تیشه که او می زد به خاره

ز هیبت کوه می شد پاره پاره

هر آن آهن که او بر سنگ می زد

شعاعش تا به یک فرسنگ می زد

ز ضرب تیشه اش در غرب و در شرق

نبد چیزی دگر جز رعد و جز برق

چو نیمی کند، از آن کوه فرهاد

تمام آوازه اش در عالم افتاد

جهانی مرد و زن رو سوش کردند

به قدر خویش هر یک تحفه بردند

چنان بد کوهکن در کار خود گیج

کزانهایش نبودی چشم بر هیچ