گنجور

 
جامی

پا نه به طرف باغ که گل زیر دست توست

بالا نما که سرو سرافراز پست توست

آن باغ نوبری که رسیده ست میوه اش

گرد تو نیزه های جفا خاربست توست

تیری به دل خلید که ذوقش به جان رسید

این ذوق چیست گر نه گشادش ز شست توست

روی تو هست آتش و پیشش دوتا شده

زلف سیاه هندوی آتش پرست توست

کردی برهنه ساعد سیمین به قصد ما

امروز در جفا و ستم دست دست توست

غم نیست زانکه خاطر ما را شکسته ای

ما را همه درستی کار از شکست توست

باشد مدام مستی رندان ز جام می

جامی نه جام دیده نه می خورده مست توست

 
 
 
زنده‌رود
صائب

محتاج کی به نشأه می چشم مست توست؟

پر خون دهان جام می از پشت دست توست

چون تاک در سراسر این باغ و بوستان

هر نخل سرکشی که بود زیر دست توست

لعلی که ساخته است نگین دان ز تاج زر

[...]

نورس دماوندی

میخانه‌ی صبوحی دل چشم مست توست

لبریز نشأه غنچه‌ی ساغرپرست توست

در خون چو طفل اشک طپد ناله در دلم

این زخم کاری از مژه‌ی تند شست توست

در دام اضطراب تو ما را فکنده‌ای

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه