گنجور

شمارهٔ ۹۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

تا از گل تو سبزه برون آمدن گرفت

حسن تو ز انچه بود فزون آمدن گرفت

زنجیر بست طره تو گرد آفتاب

صد ذوفنون به قید جنون آمدن گرفت

زآب زلال خواست دل تشنه قطره ای

پیکان تو به سینه درون آمدن گرفت

در حیرتم ز دل که ز دام تو جسته بود

بار دگر به دام تو چون آمدن گرفت

ز افسونگری چه سود مرا چون تو نامدی

هر چند صد پری به فسون آمدن گرفت

رفتی و دل ز صبر و سکون نیز بازماند

چون آمدی به صبر و سکون آمدن گرفت

گفتی که آب چشم تونبود دلیل شوق

این خون ناب بین که کنون آمدن گرفت

چشمت ز غمزه تیغ بر این بی زبان کشید

ترکی به قصد صید زبون آمدن گرفت

هرجا که جامی از دل خون گشته قصه راند

از چشم مردمان همه خون آمدن گرفت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور