گنجور

شمارهٔ ۷۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

جانم از عشق تو در ورطه بیم افتاده ست

دلم از تیغ فراق تو دونیم افتاده ست

جیب گل نافه چین شد به گلستان گویی

دامن زلف تو در دست نسیم افتاده ست

حاصل خویش بجز رنج سفر هیچ ندید

هر مسافر که بر این در نه مقیم افتاده ست

شاهد ملک چه بینی که کند زیور گوش

زان در اشک که از چشم یتیم افتاده ست

وجه خود در ره می نه که نباشد غم دزد

هر که را کیسه تهی از زر و سیم افتاده ست

می خورد صوفی پرخوار پی هضم طعام

با همه جهل ببینش چه حکیم افتاده ست

نکشد جز به می و ساقی مطبوع و سماع

طبع جامی که ز آفات سلیم افتاده ست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور