گنجور

 
جامی

لاله بین در بیستون چون غرق خون افتاده است

گویی ازکان آتشین لعلی برون افتاده است

نی غلط کردم که از سوز درون کوهکن

شعله در دامان کوه بیستون افتاده است

چون رهم از زلف مشکینت که در هر حلقه اش

صد دل دانا به زنجیر جنون افتاده است

روزم از بی مهریت شب گشت و آن شب را شفق

بر رخ زردم سرشک لاله گون افتاده است

بار هجران تو چون سنجم که این بار گران

از ترازوی قیاس من فزون افتاده است

دل که می تابد بر او رویت ز راه دیده هست

خانه ای کز روزن آن مه درون افتاده است

طوقداران غمت گردنکشان عالمند

در میان آن همه جامی زبون افتاده است

 
sunny dark_mode