گنجور

شمارهٔ ۴۹۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

دو ساعد تو که آیین هر دو هست یکی

به خون خسته دلان کرده اند دست یکی

کرشمه های تو شد رهنمون عشوه گران

که رخ گشاد یکی و نقاب بست یکی

ز قید عشق تو بیم است مرغ وماهی را

که هست دام یکی زان دو زلف و شست یکی

حدیث محنت و راحت مگوی با عاشق

که هست مرغ هوا را بلند و پست یکی

هزار مدعی زهد و تقوی آمد لیک

سلامت از شکن زلف تو نجست یکی

همیشه مست بود شوخ و فتنه جوی ولی

چو چشم تو نبود از هزار مست یکی

مکن به مصطبه عشق عیب کس جامی

که پارسا بود اینجا و می پرست یکی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور