گنجور

شمارهٔ ۴۸۴

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

در کمندت به گرفتاری من نیست کسی

با سگانت به وفاداری من نیست کسی

با همه یاری و از یاری من بیزاری

در همه شهر به بی یاری من نیست کسی

زاریم در دل و دل در خم زلف تو نهان

جز تو واقف شده بر زاری من نیست کسی

تا لب لعل تو کام دل خونخواران است

از دل و دیده به خونخواری من نیست کسی

پیش رویت همه را دادن جان آسان است

بی تو جان داده به دشواری من نیست کسی

سر ز سودای کسان دل ز غم غیر تهیست

در ره تو به سبکباری من نیست کسی

گفتیم حال تو بر بستر غم جامی چیست

قدمی نه که به بیماری من نیست کسی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.