گنجور

شمارهٔ ۴۷۵

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

زما همی گذری و به ما نمی نگری

چه جرم رفت و جنایت چرا نمی نگری

ز جور آنکه قفا سوی ما کنی و روی

همی کنیم فغان وز قفا نمی نگری

هزار سوخته دل از پی تو وای کنان

چه شوخ چشم نگاری که وا نمی نگری

چه کافری تو که هیچ از خدا نمی ترسی

به هیچ بنده برای خدا نمی نگری

خوش است از نظر لطف شاه حال گدا

تو شاه حسنی و حال گدا نمی نگری

هزار جا سر راهت گرفته هرکس و تو

ز ناز سوی کسان هیچ جا نمی نگری

به پیش پای تو جامی همی نهد سر خویش

ولی چه سود چو تو پیش پا نمی نگری



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور