گنجور

شمارهٔ ۴۷۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

گویی که منم یار تو ای جان و نباشی

وز یاری اغیار پشیمان و نباشی

بیچاره من آن دم که ز گل بوی تو آید

بر بوی تو آیم به گلستان و نباشی

می میرم ازین غم که چو بینم مهی از دور

در خاطرم افتد که تویی آن و نباشی

آیم سوی میدان تو کز سر فکنم گوی

آه ار برسم بر سر میدان و نباشی

درخواب شوم پیش تو گریان و بسوزم

چون باز کنم دیده گریان و نباشی

ویران کنیم خانه آباد که باشم

آبادی این خانه ویران و نباشی

جامی ز بتان گر لقب کافری آمد

به زانکه شمارند مسلمان و نباشی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر