گنجور

شمارهٔ ۴۷۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

چون رخت بینم سر خویش از حیا پیش افکنی

وآتش محرومیم در سینه ریش افکنی

شهر پر غوغا شد از تو کاش چون آیی برون

دفع غوغا را نقابی بر رخ خویش افکنی

دست ده تا چینم آزارش به بوس ای جان که سنگ

برمن دیوانه از طفلان همه بیش افکنی

نیست جز خونریزی و عاشق کشی کیشی تو را

دمبدم تیر دگر برما ازان کیش افکنی

می زنی قرعه پی قتل رقیبان تا به کی

قرعه دولت به نام هر بداندیش افکنی

ریش دل گر کرد خانه چشم بر هم زن به ناز

در دلم چاک از مژه بهتر که از نیش افکنی

شاه خوبانی و درویش تو جامی دور نیست

گر به رحمت سایه ای بر حال درویش افکنی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور