گنجور

شمارهٔ ۴۰۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

بیا بر آستان خود ببین روی نیاز من

بود کز یمن اقبالت قبول افتد نماز من

نخواهم چاره از کس گر چه صد بیچارگی دارم

چوتو بیچاره ام خواهی که گردد چاره ساز من

همی رفت از جهان محمود غزنین زیر لب گویان

که گر من مردم از غم جاودان بادا ایاز من

نمی گویم ز زلفت قصه جز شبها نهان با خود

ز خط دلکشت بر روی روز افتاد راز من

نباشد در درازی عمر کس چون عمر من زینسان

که هر تاری ز زلفت هست یک عمر دراز من

می آلوده پلاس میکده کردم لباس خود

همین بس بر کتف دراعه دولت طراز من

بود کلک من از بحر حقیقت مستمد جامی

منه گو معترض انگشت بر حرف مجاز من



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر