گنجور

شمارهٔ ۳۹۵

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

زآب چشم کوهکن کان لاله گون آمد برون

لاله ها از سنگلاخ بیستون آمد برون

چون گذشت از دل خدنگت ریختم از دیده خون

مرهم افتاد از جراحت دور خون آمد برون

از برون آمد درون صد جرعه عشرت ولی

بی لبت شد اشک حسرت وز درون آمد برون

بیش ازین زلف مسلسل را منه بر طرف روی

کز خردمندان همه صیت جنون آمد برون

صد فسونگر را زبان ز افسون جادویی ببست

هر فسونت کز دولعل پرفسون آمد برون

پارسا در صومعه از لعل تو رمزی شنید

سوی میخانه نمی داند که چون آمد برون

چون به میدان غمت جامی نهاد اول قدم

از جلادت زد نفس لیکن زبون آمد برون



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر