گنجور

شمارهٔ ۳۷۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

آن عید جان کجاست که قربان او شویم

دریک نظاره کشته جولان او شویم

جولانگهش کدام زمین است کز مژه

خاشاک روب عرصه میدان او شویم

ما را تمتعی نبود از جمال او

از بس که در مشاهده حیران او شویم

هر تشنه لب ز چاه کند جست و جوی آب

ما تشنه لب ز چاه زنخدان او شویم

بگشای برقع از رخش ای باد نوبهار

تا عندلیب تازه گلستان او شویم

پیچید به پرده های فلک دود آه ما

چون شعله زن ز آتش هجران او شویم

با عاشقان بی سر و سامان خوش است یار

جامی بیا که بی سر و سامان او شویم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify