گنجور

شمارهٔ ۳۷۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

چو نیست بخت که شب روی روشنت نگرم

فروغ شمع فتاده به روزنت نگرم

پس از وفات به خاکم خرام بهر خدای

که گرد خویش نشسته به دامنت نگرم

پر از دعاست چو طومار دست من عمریست

درین هوس که حمایل به گردنت نگرم

چو گل نقاب گشایی چو دیگران بینند

چو غنچه روی ببندی اگر منت نگرم

چو خوشه پر شودم هر مژه ز دانه اشک

چو بر کنار مه از مشک خرمنت نگرم

شود لباس بقا تنگ بر من از غیرت

چو کرده بند قبا چست بر تنت نگرم

شوی به فن غزل شهره جهان جامی

چنین که مست غزالان پرفنت نگرم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور