گنجور

شمارهٔ ۳۵۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

تا کی آرام دل بی خبرانت بینم

مردم دیده کوته نظرانت بینم

روی تو اینه نور جمال ازل است

چند پیش نظر بی بصرانت بینم

می روم از سرکویت چه کنم نتوانم

که از این بیش حریف دگرانت بینم

تویی آن گلبن نوخیز که در باغ جمال

تازه از گریه خونین جگرانت بینم

گفته ام سنگ دل سخت تو را در همه جای

جای آن هست که با خویش گرانت بینم

هیچ خاطر نگرانیم نماند به جهان

گر سوی خود به ترحم نگرانت بینم

جامی این گونه کزان غنچه دهان تنگدلی

زود باشد که چو گل جامه درانت بینم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.