گنجور

 
جامی

چاره عشق تو صبر است ندانم چه کنم

گر توانم بکنم ور نتوانم چه کنم

کار من بی رخ تو غیر شکیبایی نیست

گر معذالله ازین کار بمانم چه کنم

عشق مستولی و از من تو چنین مستغنی

قصه مشکل خود پیش که خوانم چه کنم

چند گویی که مرا نام مبر پیش کسان

غیر نام تو نیاید به زبانم چه کنم

بی تو دل خون بود و دیده پرخون گریان

اگر از دیده و دل خون نفشانم چه کنم

شد پر از خون دل من غنچه صفت بی رخ تو

جامه بر خویش چو گل گر ندرانم چه کنم

گفتیم مردگی خود مطلب جامی بیش

بی تو از زندگی خویش بجانم چه کنم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
هلالی جغتایی

یار بی رحم و من از درد بجانم، چه کنم؟

من چنین، یار چنان، آه! ندانم چه کنم؟

میروم، گریه کنان، نعره زنان، سینه کنان

مست و دیوانه و رسوای جهانم، چه کنم؟

بی تو امروز بصد حسرت و غم زیسته ام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه