گنجور

شمارهٔ ۳۳۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

هر چند جز فریب و فسونت نیافتم

یکدم ز جان خویش برونت نیافتم

هرجا که هست چون همه نام و نشان توست

در حیرتم ز خویش که چونت نیافتم

برهم زدم بنفشه و سنبل بسی چو باد

بویی ز خط غالیه گونت نیافتم

چشم بد از تو دور که کم رخ نمودیم

کز نوبت گذشته فزونت نیافتم

هرگز به سوی من نگذشتی کز اشک خویش

دامن چو گل کشیده به خونت نیافتم

تو آن زبون کشی که گه قتل سرکشان

میلی به عاشقان زبونت نیافتم

جامی اسیر سلسله زلف کیستی

کازادگی ز قید جنونت نیافتم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور