گنجور

 
جامی

بی رخت چون به چمن راه کنم

سوی گل بنگرم و آه کنم

شرح حالم چو غم آرد حاشا

که ز حال خودت آگاه کنم

قصه هجر دراز و تو ملول

ادب آنست که کوتاه کنم

کفش زن از سر خواری به سرم

تا کلاه شرف و جاه کنم

قصد من روی تو باشد هرجا

ذکر مهر و صفت ماه کنم

هر شبی تا سر کویت جان را

همره آه سحرگاه کنم

گر دلت مردن جامی خواهد

کار بر موجب دلخواه کنم

 
 
نسکبان اندروید
واقف لاهوری

تا به کی از ستمش آه کنم

به که تفویض الی‌الله کنم

منعم از شکوهٔ آن زلف مکن

قصه‌ای نیست که کوتاه کنم

به سفر می‌روی ای سرو روان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه