گنجور

 
جامی

به چشم تو زینسان که صیدی حقیرم

کی از غمزه سازی مشرف به تیرم

چو بر من کشی تیر ترسم که تیرت

به من نارسیده ز شادی بمیرم

برآورده دست نیازم که شاید

بدین دست دامان وصل تو گیرم

به مهر تو جنبم به گرد تو گردم

درین شیوه این کهنه چرخ است پیرم

پی مرغ وصل تو باشد صفیری

چو شبهای هجران برآید نفیرم

به چشم ترحم به من بین نه آخر

به شهرت غریبم مدامت اسیرم

چه حاجت به مطرب چو خوش ساخت جامی

نی کلک تو از نوای صریرم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

اگر بر تن خویش سالار و میرم

ملامت همی چون کنی خیر خیرم؟

چه قدرت رود بر تن منت ازان پس؟

نه من همچو تو بندهٔ چرخ پیرم

اسیرم نکرد این ستمگاره گیتی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه