گنجور

شمارهٔ ۳۰۷

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

صبح است و از خمار شبم مانده تلخکام

هات الصبوح صبحک الله یا غلام

در بزم تو به دور پیاپی چه حاجت است

یک جام نیم خور تو باشد مرا تمام

خام است هرکه پخت خیال وجود غیر

خوشوقت پخته ای که برست از خیال خام

زاهد گرفت سبحه به کف صید عام را

از مهره کرد دانه و از رشته ساخت دام

مشهور شهر شد به کمال ورع ولی

آن را که رد خاص چه سود از قبول عام

شیخی چو جام نیست مریدان عشق را

خوش آنکه داد دست ارادت به شیخ جام

جامی ز شیخ جام طلب کن دوام فیض

کز فیض اوست عشرت میخوارگان مدام



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور