گنجور

شمارهٔ ۲۹۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

هر خزان آیدم از رنگ رزان بوی فراق

زرد شد رویم ازین غم که سیه روی فراق

نیست چون وصل تو خالی ز ملاقات رقیب

می کشم رخت اقامت به سر کوی فراق

بهر سنجیدن صبر دل محروم ز وصل

کوه اندود بود سنگ ترازوی فراق

داغها بر دل من روز وصال آتشهاست

که بجا مانده پس از کوچ ز اردوی فراق

با تو چون در حرم وصل نیم همزانو

از تو محروم نشستم پس زانوی فراق

هست میل دلم ان سوی که میل دل توست

گرچه باشد به مثل میل دلت سوی فراق

جامی آن به که نهی تن به ضعیفی چو نماند

پنجه صبر تورا طاقت بازوی فراق



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور