گنجور

شمارهٔ ۲۲۴

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

گر چه از دل دیده رخت خود به موج خون برد

با خیال طاق ابرویت به پل بیرون برد

هرکه چون روح القدس در وی دمد لعلت دمی

از سبکروحی چو عیسی رخت بر گردون برد

لعل جانبخشت نوشت از خط فسون دلبری

هیچ کس دل بلکه جان مشکل ازین افسون برد

وقت صوفی خوش که سازد رهن پیر می فروش

خرقه صد پاره چون گل باده گلگون برد

نیست همدردی که داند محنت محرومیم

کیست کین قصه سوی فرهاد یا مجنون برد

دمبدم بارم ز کار عشقت افزاید بلی

هرکه رنج افزون کشد در کار مزد افزون برد

کشتگان غم ز لعل جانفزایت جان برد

جامی بیدل نمی دانم کزو جان چون برد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.