گنجور

 
جامی

نسیم باده به جان مژده حیات دهد

لب پیاله ز غمها خط نجات دهد

متاع هستی خود صرف باده کن زان پیش

که دور چرخ به تاراج حادثات دهد

سلوک عشق محال است بی ثبات قدم

قدم به صدق نه ای دل خدا ثبات دهد

رسیده ای به نصاب جمال با لب خویش

بگوی تا به فقیران خود زکات دهد

برات بوسه طمع داشتم ندانستم

که خط سبز تو بر جان من برات دهد

به راه کعبه وصل تو آب دیده من

به تشنگان خبر دجله و فرات دهد

به خاک پات که چون دررسی ز راه گذار

که بوسه ای دو سه جامی به خاک پات دهد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

رقیب کیست که بوسه به خاک پات دهد

درین معامله یارب خدا جزات دهد

ز کامبخشی لطفت امید می دارم

که کام جان من از لعل جانفزات دهد

گهی که جلوه کنی ترسد از خراش مژه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه