گنجور

 
جامی

رقیب کیست که بوسه به خاک پات دهد

درین معامله یارب خدا جزات دهد

ز کامبخشی لطفت امید می دارم

که کام جان من از لعل جانفزات دهد

گهی که جلوه کنی ترسد از خراش مژه

وگرنه عاشق بیدل به دیده جات دهد

ز خط لب چه نویسی برات بر جانها

که دید روی تو را کو نه جان برات دهد

چو دروفات کنم گریه هر گلی که دمد

ز آب دیده من نکهت وفات دهد

به ترهات کشد راه سالک آخر کار

اگرنه دست ارادت به طره هات دهد

بیفت کشته او جامیا بود که لبش

به جرعه ای چو شوی خاک خونبهات دهد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

نسیم باده به جان مژده حیات دهد

لب پیاله ز غمها خط نجات دهد

متاع هستی خود صرف باده کن زان پیش

که دور چرخ به تاراج حادثات دهد

سلوک عشق محال است بی ثبات قدم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه