گنجور

شمارهٔ ۱۶۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

محتسب جمعیت رندان چو دید آشفته شد

ساقیا می ده که کار ما به قاضی گفته شد

جز می صافی نمی بینم مداوا هرکه را

دل مشوش حال ناخوش روزگار آشفته شد

خواب کم کن تا رخ مقصود را بینی به خواب

زانکه این دولت نصیب چشم شب ناخفته شد

چند می پرسم که شاه عشق را منزل کجاست

خانه آن دل که از گرد خواطر رفته شد

راز پنهان به که بر دار بلا حلاج را

آن همه رسوایی از یک نکته ننهفته شد

خنده زن در روی من یک بار چون گل کین همه

خونم اندر دل گره زان غنچه نشکفته شد

جامی از گوش گدا طبعان بود گوهر دریغ

خاصه این گوهر کز الماس تفکر سفته شد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام