گنجور

شمارهٔ ۱۳۴

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

می کند عشق تو تاراج دل و دین الغیاث

می برد صبر و قرار از جان غمگین الغیاث

گاه اندر عز کشفم گاه در ذل حجاب

از تلونهای حال ای شاه تمکین الغیاث

خواند از کوی خراباتم به کنج صومعه

از نصیحتهای شیخ مصلحت بین الغیاث

گر به چین افتد سواد کفر زلفت کافرم

گر نخیزد از نهاد کافر چین الغیاث

تا به تو آرم پناه از عشوه های چشم تو

می کند لعل لبت هر لحظه تلقین الغیاث

هر دعایی راکه آمین گو نباشد فضل تو

زان دعا گویم معاذالله زآمین الغیاث

عقل چون غوغا کند باشد به عشق آورده روی

درد جامی یا غیاث المستغیثین الغیاث



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن