گنجور

شمارهٔ ۱۰۶

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

چون کمر بسته مه من به سفر بیرون رفت

صد دل آویخته از طرف کمر بیرون رفت

او قدم می زد و مردم همه در خون بودند

که بدان شکل خوش از پیش نظر بیرون رفت

نیست این خون روانم ز سر هر مژه اشک

جوش زد در دل من خون و ز سر بیرون رفت

منع ناصح ز غم عشق ویم بادی بود

که ز یک گوش درآمد ز دگر بیرون رفت

قطره آب که آمد به دل از پیکانش

حرقت از جان و حرارت ز جگر بیرون رفت

نیست در حلقه عشاق زبان حیرانم

کز زبانی که ازان حلقه خبر بیرون رفت

دوش در کلبه جامی ز نم دیده و آه

آتش از روزنه و آب ز در بیرون رفت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان