گنجور

شمارهٔ ۸۳

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

نهاده سر به رخت زلف عنبرین گستاخ

ندیده کس به جهان هندویی چنین گستاخ

سر هزار عزیزت فتاده بر سر کوی

گه خرام منه پای بر زمین گستاخ

بسوخت طوطی جانم ز رشک آن چو بدید

که می خورد مگس از لعلت انگبین گستاخ

به جان خود که ببخشای بر جوانی خویش

میا به غارت پیران پاک دین گستاخ

ادب جمال دگر بخشدت ز ناز مزن

قدم به فرق گدایان ره نشین گستاخ

رقیب را ز بر خود بران که از خرمن

به است دور چو افتاد خوشه چین گستاخ

به عذر پیش سگان تو جامی آید روز

بر آستان تو ساید چو شب جبین گستاخ



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور