گنجور

 
جامی
 

نهاده سر به رخت زلف عنبرین گستاخ

ندیده کس به جهان هندویی چنین گستاخ

سر هزار عزیزت فتاده بر سر کوی

گه خرام منه پای بر زمین گستاخ

بسوخت طوطی جانم ز رشک آن چو بدید

که می خورد مگس از لعلت انگبین گستاخ

به جان خود که ببخشای بر جوانی خویش

میا به غارت پیران پاک دین گستاخ

ادب جمال دگر بخشدت ز ناز مزن

قدم به فرق گدایان ره نشین گستاخ

رقیب را ز بر خود بران که از خرمن

به است دور چو افتاد خوشه چین گستاخ

به عذر پیش سگان تو جامی آید روز

بر آستان تو ساید چو شب جبین گستاخ