گنجور

 
جامی
 

ما را به غم تو هیچ کم نیست

تا هست غم تو هیچ غم نیست

خالی ز دل شکسته حالی

در زلف تو هیچ پیچ و خم نیست

خشک است رخت ز اشک رحمت

در چشمه آفتاب نم نیست

صد پاره دلم درم درم شد

جز داغ تو نقش هر درم نیست

بر ما به غرض چه می کشی خط

بر لوح ارادت این رقم نیست

قدر تو ز عاشقان بلند است

شه را حشمت جز از حشم نیست

جامی ز وجود خویش بگذر

جایی چو نشیمن عدم نیست