گنجور

 
جامی

ما را به غم تو هیچ کم نیست

تا هست غم تو هیچ غم نیست

خالی ز دل شکسته حالی

در زلف تو هیچ پیچ و خم نیست

خشک است رخت ز اشک رحمت

در چشمه آفتاب نم نیست

صد پاره دلم درم درم شد

جز داغ تو نقش هر درم نیست

بر ما به غرض چه می کشی خط

بر لوح ارادت این رقم نیست

قدر تو ز عاشقان بلند است

شه را حشمت جز از حشم نیست

جامی ز وجود خویش بگذر

جایی چو نشیمن عدم نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال‌الدین اسماعیل

اسبم دی گفت می روم من

کاریت بجانب عدم نیست

گفتم که دمی بپای و گفتا

درآخور تو برون زدم نیست

میمیرم از آرزوی کاهی

[...]

اوحدی

ماهی که به حسن او صنم نیست

رخسارش از آفتاب کم نیست

محتشم کاشانی

جرم تو ز کوه اگر چه کم نیست

چون اوست شفیع هیچ غم نیست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه