گنجور

شمارهٔ ۴۷

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

رفت آنکه کام خواهم از لعل جانفزایت

یک گام بس به فرقم از نعل بادپایت

بستی قبا و رفتی بازآ که در فراقت

بر من لباس هستی شد تنگ چون قبایت

خو کرده ام به تیغت از زخم او ننالم

ترسم که گر بنالم رحمی دهد خدایت

هر سو که می خرامی با آنکه همچو سایه

افتاده بر زمینم می آیم از قفایت

زان دم که خاص بینم جورت به آشنایان

ز اهل جهان نخواهم جز با خود آشنایت

از بس که بر سر آید سنگم ز پاسبانان

کردن توان حصاری پیرامن سرایت

جامی دعای خود را قدری ندید چندان

کرد از زبان پاکان دریوزه دعایت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط