واله عشق تو را تمییز خار از گل کی است
دید دیوانه بهار خرم و گفتا دی است
آتشین گلهای داغت بر دل از هم نگسلد
نوبهار حسنی و گلهای تو پی در پی است
محرم وصفت نمی بینم زبان و گوش خویش
گرچه صیت حسن تو از روم رفته تا ری است
ذاکر بی لهجه گو بس کن که ذکر جهر او
می برد ذوقی که در گوشم ز آواز نی است
ساقیا می ده که از من توبه ناید تا تو را
زلف درهم رفته عارض پرخوی و لب پر می است
گفته ای بی من دل سوداییت را حال چیست
خال تو بر آتشین رخ صورت حال وی است
جامیا اگر زنده ای بهر صبوحی سر برآر
کز پی میخوارگان هر سو ندای یا حی است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و زیبایی است و عواطف شاعر را نسبت به معشوقش به تصویر میکشد. شاعر عشق را همچون گلها و بهار توصیف میکند و به زیباییهای معشوق اشاره میکند. او بیان میکند که زیبایی معشوقش به قدری است که نه تنها او بلکه هر کسی را مجذوب خود میکند. شاعر همچنین به بیان حال و هوای خود میپردازد و از ساقی میخواهد که مینوشاند تا بتواند لحظاتی از عشق را تجربه کند. در نهایت، او اشاره میکند که حتی در غیاب معشوق، عشقش همیشه در دلش شعلهور است.
هوش مصنوعی: عاشق تو به قدری دیوانهوار است که تفاوت بین خار و گل را نمیتواند تشخیص دهد. او در بهاری شاداب به سر میبرد و به خاطر عشقش، خوشحال و شاداب است.
هوش مصنوعی: شوق و عشق تو مانند گلهای گرم و آتشین در دل من است که هرگز نمیگذارد احساسی جدید و تازه به وجود آید. زیبایی و گلهای تو همیشه در کنار هم و متداوم هستند.
هوش مصنوعی: من کسی را که بتواند از زیباییهای تو بگوید و بشنود، نمیبینم. هرچند که نام نیکی تو از روم تا ری پخش شده است.
هوش مصنوعی: ای یادآور، بیپرده و با لهجه حرف نزن، چرا که صدای بلند و ذکر تو لذتی را در من ایجاد میکند که مانند صدای نی است و مرا به وجد میآورد.
هوش مصنوعی: ای ساقی، به من شراب بده، چون من از گناهانم پشیمان نخواهم شد. فقط تو را مینگرم که با موهای آشفته و چهرهای زیبا و لبانی پر از شراب ظاهر شدهای.
هوش مصنوعی: تو گفتهای که بی من دل تنگ و بیتابی، حالا چگونه است؟ خال زیبایت بسان آتش بر چهرهات، خبر از حال و روز او دارد.
هوش مصنوعی: ای جام، اگر زندهای، برای صبح نوشیدن میخواهم، سر خود را بلند کن، زیرا از هر سو صدای زندگی و حیات میآید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آنکه خورشید درخشان ذره رای ویست
اسمانرا چون زمین سر کوفته زیر پی است
آنکه حکمش عدل را بر میکند فرمانروا
گرچه عدل از بدو فطرت سخره طبع وی است
وانکه از رشک کف تشویر طبع راد او
[...]
آنچه می دانیش روی به خون اندوده ای است
آنچه سروش می شماری تیغ زهرآلوده ای است
آنچه برگ عیش می دانی درین بستانسرا
پیش چشم اهل بینش دست بر هم سوده ای است
عشق پنهانی خنک چون ناز حسن خانگی است
[...]
آنکه در شور آورد شوریدهحالان را می است
نالهٔ نی بر دل آشفتگان تیر نی است
گر غمی داری، میی دارم که زنگ از دل برد
صیقل آیینه ی آشفتگان موج می است
وعده ی وصل آن گل رعنا به فردا می دهد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.