گنجور

 
جامی

واله عشق تو را تمییز خار از گل کی است

دید دیوانه بهار خرم و گفتا دی است

آتشین گلهای داغت بر دل از هم نگسلد

نوبهار حسنی و گلهای تو پی در پی است

محرم وصفت نمی بینم زبان و گوش خویش

گرچه صیت حسن تو از روم رفته تا ری است

ذاکر بی لهجه گو بس کن که ذکر جهر او

می برد ذوقی که در گوشم ز آواز نی است

ساقیا می ده که از من توبه ناید تا تو را

زلف درهم رفته عارض پرخوی و لب پر می است

گفته ای بی من دل سوداییت را حال چیست

خال تو بر آتشین رخ صورت حال وی است

جامیا اگر زنده ای بهر صبوحی سر برآر

کز پی میخوارگان هر سو ندای یا حی است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ابن یمین

آنکه خورشید درخشان ذره رای ویست

اسمانرا چون زمین سر کوفته زیر پی است

آنکه حکمش عدل را بر میکند فرمانروا

گرچه عدل از بدو فطرت سخره طبع وی است

وانکه از رشک کف تشویر طبع راد او

[...]

صائب تبریزی

آنچه می دانیش روی به خون اندوده ای است

آنچه سروش می شماری تیغ زهرآلوده ای است

آنچه برگ عیش می دانی درین بستانسرا

پیش چشم اهل بینش دست بر هم سوده ای است

عشق پنهانی خنک چون ناز حسن خانگی است

[...]

سلیم تهرانی

آنکه در شور آورد شوریده‌حالان را می است

نالهٔ نی بر دل آشفتگان تیر نی است

گر غمی داری، میی دارم که زنگ از دل برد

صیقل آیینه ی آشفتگان موج می است

وعده ی وصل آن گل رعنا به فردا می دهد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه